بديع الزمان فروزانفر
26
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
تكليف و وظايف از برو گردن و دوش وى مىريزد ، اين مبحث بجاى خود در مواضع مختلف از اين شرح مطرح خواهد شد و بتفصيل دربارهى آن گفت و گو خواهيم كرد اما آن دسته از صوفيه كه تمسك بظواهر شرع را تا آخرين نفس براى سالك لازم مىشمارند اين روش را بشدت انكار كردهاند ( جع : ترجمه رسالهى قشيريه ، ص 342 ، فتوحات مكيه ، باب 141 ) . و بعقيدهى محيى الدين حريت زوال افتقار و نيازمندى است كه از وجود امكانى منفك نمىگردد و بنا بر اين از مراتب فناست و تحقق است نه تخلق يعنى نتيجهى كمال معرفت است بدين كه هيچ موجودى جز حق تعالى شايستهى اتصاف بوجود نيست و درين حالت ، سالك خود را موجود نمىبيند و در مىيابد كه موجود بحقيقت خداست و بس و بدين معنى از نيازمندى و افتقار جز به حق آزاد مىشود و بند رقيت اشيا را مىگسلد ليكن چنين حالتى از ورزش اعمال نيز بدست نمىآيد زيرا هر عملى نتيجهاى مناسب خود دارد و فنا حاصل كمال معرفت است نه قيام به اعمال از آن جهت كه سالك تا عامل است ، خود را اثبات مىكند و از حق جدا مىبيند و بنا بر اين مقدمه ، حريت از جنس تخلق نتواند بود . ( فتوحات ، باب 140 ) . و چون دل بستگى با لذات اقتضاى محدوديت نظر و همت مىكند نسبت به چيزى كه بدان دل بسته باشند و اين محدوديت مستلزم توقف است كه در مسلك مولانا نوعى از مردن شناخته مىشود و او ما را بزندگى جاويد مىخواند پس تا وقتى كه رشتههاى اوهام و تلقينات و عادات و مواريث از هم نگسلد آدمى بنعمت آزادى حقيقى كه مرتبهى كمال انسانى است و اصل نمىگردد و شخصيت واقعى وى جلوه گر نمىشود و بزندگى جاويد دسترس پيدا نمىكند بنا بر اين ، سالك بايد اين بندها را پاره كند تا بندهى هيچ كس و هيچ چيز نباشد و چنان شود كه آن درويش گفت : انا قد قد حررنا عن رق الاشياء فى الازل . ( رسالهى قشيريه ، چاپ مصر ، ص 33 ) و مصراع اول ناظر بدين معنى تواند بود